رقص باران
گر کنم خندان لبت ، رقص باران میکنی ؟
جان سرد زمهریران ، چون بهاران میکنی ؟
قطره ای از بحر خویشت ، بر گلوی تشنه ای
یا سراب حال هاجر ، چشمه ساران میکنی ؟
گر بر آیی از فراق مانده در پشت زمان
در شب بیداد هجران ، یاد یاران میکنی ؟
سرو خوش قامت کنون ، تنها به دشت افتاده ره
دشت جانان ، هر بهاران ، گلعذاران میکنی ؟
شادی و لبخند تو ، هر دانه ای چند ای پری ؟
مزرع دل ، با نگاهت ، دانه باران میکنی ؟
گفتمش یا رب ! این همه صنع جهان ، انشای توست ؟
گفت آه ه ه ه ، چاره ای بر حال زار کردگاران میکنی ؟
دل مسوزان بر خدای خودسر و بی خانمان
گو مگر تو ، چاره ای بر بردباران میکنی ؟
سایه اینجا دوزخ است ، بهل آن جنت موهوم را
چون ؟ قیاس خفتگان ، با زنده داران میکنی ؟
یازده دی 404