سایه های بیداری

سرای دلشدگان

سایه های بیداری

سرای دلشدگان

آخرین مطالب
  • ۶
  • ۰

زیتون . م

یک بغل آینه

 

لازمۀ منزل نو

یک بغل آینه و

جفتکی شمعدانیست .

گر چه این « جفتک » من

نقش لبخند به لبهای تو زد

لکن آن باغ رخت

پیش از این نیز پر از غنچۀ عطر آگین بود .

این بگفتم که بگویم :

که این منزل نو

شرط تملیک ندارد به خدا .

نامۀ بیع مباهی است میان من و مشروط « بیان » .

بعد از این عرض سلام

میروم اصل کلام : 

حیف از این منزل تنهایی نو 

بی نصیب از تب شیدایی تو 

پس بر آرم مطلبی از نامه ات 

تر کنم لب را به آن پیمانه ات 

ماجرای دشت و آهو و مغان 

پیش از اینم داده بودی ارمغان

 

ای بسا  

« یاد یار مهربان آید همی »

آن « سهیل » اش نزد قطب جاودان آید همی 

و این

همان یک بغل آینۀ منزل نوست :

 

« می خواستم متنی بنویسم

به زبانی قلنبه تر !

و شاید شعر گونه تر

تا چنگی با سخنان شیرین به دلت بزنم

و خیلی باوقار

که لایق دلشدۀ تو بودن باشد حرف بزنم .

اما مگر چه اشکالی دارد

که جوری بنویسم

که معلوم شود

خودم هستم .

وقتی که دارم با تو رودر رو حرف میزنم

زبانم میپیچد ، صدایم گاهی میلرزد

و گاهی کلمات را گم میکنم

و ضایع تر اینکه لهجه ام را هم همیشه بین حرفهایم حس میکنی .

اصلا میدانی چیست ؟

بگذار همه بدانند که من از پشت خیلی کوهها آمده ام

تا به پیش تو رسیده ام

از آنجا تا تنهایی تو .....

مثلا همین کوه سبلان

کم کوهی که نیست

همانجایی که تو بیشتر از سهند زیبا

وقارش را حس کرده ای

و پنج بار آن را فتح کرده ای .

همانجا که تو سالها رفتی و سیر نشدی

و مادرت هر بار از نگرانی هایش کم نشد که هیچ

بیشتر هم شد .

راستی تو مطمئنی که مادرت نگران جک و جانورهای وحشی کوه بود ؟

شاید حضور مرا در سالهای بعد حس میکرده که نگرانت میشد .

آخر خودت که میدانی

مادرها زود همه چیز را حس میکنند !

بگذار از این پس هم همه نگران باشند

خیلی هم عالیست

زیرا که من یک دخترم

و به اندازۀ زمخت بودن غرور تو ؛ ظریف و ....

و راحت تر بگویم

که من

در کمال روشنفکری

دنیا را روی سر کسی که

به تو بیشتر از یک رویا و خیال بیندیشد ، خراب میکنم .

همین . »

زیتون . م

 

 

 

  • سایه های بیداری
  • ۰
  • ۰

آفتاب موهوم

آفتاب موهوم

 

آفتاب از غرب ، چون خندان شود

شرقیان را ، سینه یخبندان شود 

  • سایه های بیداری
  • ۰
  • ۰

رقص باران

رقص باران 

 

 

گر کنم خندان لبت ، رقص باران می‌کنی ؟ 

جان سرد زمهریران ، چون بهاران می‌کنی ؟ 

 

قطره ای از بحر خویشت ، بر گلوی تشنه ای

یا سراب حال هاجر ، چشمه ساران می‌کنی ؟  ​​​​​​

 

گر بر آیی از فراق مانده در پشت زمان

در شب بیداد هجران ، یاد یاران می‌کنی ؟ 

 

سرو خوش قامت کنون ، تنها به دشت افتاده ره

دشت جانان ، هر بهاران ، گلعذاران می‌کنی ؟

 

شادی و لبخند تو ، هر دانه ای چند ای پری ؟ 

مزرع دل ، با نگاهت ، دانه باران می‌کنی ؟

 

گفتمش یا رب ! این همه صنع جهان ، انشای توست ؟

گفت آه ه ه ه ، چاره ای بر حال زار کردگاران می‌کنی ؟

 

دل مسوزان بر خدای خودسر و بی خانمان

گو مگر تو ، چاره ای بر بردباران می‌کنی ؟ 

 

سایه اینجا دوزخ است ، بهل آن جنت موهوم را 

چون ؟ قیاس خفتگان ، با زنده داران می‌کنی ؟ 

یازده دی 404

  • سایه های بیداری